
+ سلام :دی من بعد از هزار سال و 1 ماه، اومدم وسط فیلینگ که به ارواح اینجا بگم آموزش مجازی خر است. بد تر از اون کلاس 9 صبح بصورت مجازی ،خر است. چرا؟ چون من فردا ساعت 9 تا 11 صبح کلاس نگارش متوسطه با خو...
ادامه مطلب
+ صدای منو در حالی میشنوید که خوان، دو تا تب اونوری، داره حرف میزنه :|xa0 xa0 + بعد از 15 روز، یه صبح از سال 99 رو به واسطه کلاس خوان دیدیم =) xa0 + از 12 دیشب تا 7 امروز که خودکار بیدار شدم، 3 بار بیدار شد...
ادامه مطلب
+ بله! من همون فینگیلی ام که موقع برنامه ریزی درسی، با آهنگ " دلکم دلبرکم " کارها رو هندل میکنه! =) xa0 + هفته تقریبا دلخواهی نبوده تا این لحظه! اونقدر دلخواه نبوده که امروز عصر وقتی رسیدم خوابگاه، مستق...
ادامه مطلب
+ پیروزم پنج شنبه 5 صبح در حالیکه من از خستگی بیهوش شده بودم ، رفت فرودگاه که بره شهرشون و 9 صبح درحالیکه من همچنان از شدت خستگی بیهوش بودم، رسید :( من کل 5 شنبه و جمعه رو رفته بودم توی راه پله ساختمو...
ادامه مطلب
+ وقتی پیش دانشگاهی بودم، یه دبیر ادبیات داشتم که یدونه بود فی الواقع. من همیشه کلاس های ادبیاتم رو دوست داشتم. اما این آقای واو. که سن بابا بزرگ ما رو داشت، بدجوری توی بحبوحه کنکور کلاس هاش به دل مین...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
ســـــــــلام =)xa0 ( اینقدر دیر به دیر پست میذارم ، باید سلام کنم همش! ایشه -_- ) xa0 1. لپ تاپ قراضه جان ، درست شد =)) در واقع امروز یه کاری داشتم باهاش ، باید xa0میرفتم سراغش . بعدش اینقدر کخ ریختم که نتورک ایناش هم درست شد =) وَ من اینجام =) یوهو =))) xa0 2. پوشه ی دانلود های اینجا ، یه عالمه آهنگ داره =) و در واقع از " داماد - شماعی زاده " تا " درد و نفرین" رو ...
ادامه مطلب
تا حالا احساس ِ کافی نبودن کردین؟ واکنش تون چی بوده بهش؟ اون اولین جرقه کذایی که توی ذهنتون خورد و تهش رسید به کافی نبودنتون ، چقدر تونستین جلو شو بگیرید؟ اصلا باید چیکار کرد وقتی فکر میکنی به اندازه ی کافی ، خوب نیستی؟ :") اولین باری که احساس ِ کافی نبودن کردم ، 92ی کذایی بود. احتمالا اردیبهشت بود مثل ِ حالا! دومین بار دیروز بود. از حجم ِ سیاه بودنش همین بس...
ادامه مطلب
:) دلم برای گوشه ی خاک خورده ی فیلینگ جانم تنگ شده بود :"( از حال ما اگر بپرسید ؛ عارضیم خدمتتان که روز را شب میکنیم و شب را روز و گاهی سر از گالری فسقلی اما دوست داشتنی میزنیم و هوروش بند و ماکان شون و غیره گوش میدهیم و میرویم یکی دو تا نوت توی اپلیکیشن between مینویسیم و نوتیفیکیشن برای دلدار میرود و... .xa0بعد تر هم مدام در حال کلنجار رفتن با کتاب دفتر هایمان هستیم -_- ساعت 1:36 بامداد شونزده آذر هست و نمیدونم چرا بیدارم و اصلا اینجا چیکار میکنم! :|xa0 + در راستای خشک شدن قلم بلاگری نوشت: ات...
ادامه مطلب
سلام :) اینجا ایران است و صدای ما را از فیلینگ نوشت میشنوید :] ضمن ابراز دلتنگی به یکایک شما جگر گوشه ها ( :دی ) عارضم که کنکور هم تموم شد و بازگشت همه به سوی وبلاگ ها و سایر شبکه های اجتماعی و لبیک گفتن به تک تک چالش های دعوتی است همانا ! آیا متذکر نمیشود سازمان سنجش؟ آیا حسینی بای متذکر نمیشود ؟ ...
ادامه مطلب
امروز نیکتا اومده روی میزم یه برگه گذاشته که "بهاره عزیزم ! من بهت ایمان دارم. بجنگ بازم :)))) دلبر ِ مهربون منی :* #گل باغ ِ Me too " :دی پاسخ من بهش این بود که :" تو ناز ترین و گوگول ترین و رنگی ترین تپل ِ دنیایی عشق :* " نیکتا هم سرویسی و هم کلاسی ِ دو ساله ی منه :) یه دختر ِ تپل ِ با نمک ِ رنگی که آدم دلش میخواد بغلش کنه فقط :))) امروز در حقیقت شادی به خود ِ من منتقل شد ! :] مرسی که مهربونی نیکتا ^-^ ...
ادامه مطلب
دقیقا ساعت یک بعد از ظهر زنگ زدم به فرانک . فرانک دیشب زنگ زده بود و من نتونستم جوابشو بدم. آخر حرفا ، یادم میوفته که خودکار و هایلایت مارکر و نوت هام داره تموم میشه و فرانک دو سه هفته پیش گفته بود بیا بریم بیرون یه روز. در جا میگم :" فرفول تو لوازم تحریر لازم نداری؟ " اونم میگه :" وای بهی ! چرا تمو...
ادامه مطلب
داشتم سایت رنگی رنگی رو بالا پایین میکردم که یهو تصمیم گرفتم نفر پنجم یه آدم ِ رنگی باشه ! :] دست به کار شدم و تمام چیزهای گوگولی که میدونستم ذوق رو به این دوستمون منتقل میکنه ، آماده کردم و بعدم چیلیک چیلیک و سِند ! :) خودش که میگفت خیلی هپی نس داشت توی عکس و " گی لی لی گو لو لو ای " بوده :) بماند ...
ادامه مطلب
توی سالن مطالعه ، اون طرفxa0ِ آتنا ، یکی میشینه که اسمش حانیه اس :)) من از همون بار اولی که دیدمش بهش گفتم که چقدر آشناست و حتی توی یه عکس کنارxa0ِ من بوده :))) حانیه هم کلاسیxa0ِ کلاس پنجم من عه :))))) من هفت سال بود که ندیده بودمش :) حالا امروزم عکس کلاسیxa0ِ سال 89 رو بردم با خودم سالن مطالعه و به حانیه ...
ادامه مطلب
امروز مینا و هدیه نیومده بودن . دیدم طلیعه هم تنها نشسته سر میزش ، رفتم پیشش و زنگ بعد نشستیم با طلیعه عصرونه پنیر سبزی زدیم :))) اونم پنیر تبریزی :]xa0...
ادامه مطلب
با شوقی زاید الوصف این آهنگ رو گذاشتم و تا خود کلاسxa0ِ خانوم خ. پلی کردم و نفس کشیدم :دی امروز روز خودم بود. رفتم دو دونه شمع یک و هشت هم گرفتم :دی بواقع کدوم فینگیلی رو سراغ دارین که خودش بره برای خودش شمع بخره ؟ :دیxa0 xa0 http://s9.picofile.com/file/8291728242/10_Hamin_Lahzeh.mp3.html xa0...
ادامه مطلب
خب همیشه که نمیشه لبخند نشوند ! گاهی هم میشه یه سری چیزای بد که امروز اتفاق افتاد رو ، فراموش کرد :) اینجوری تازه خودت و طرف مقابل هم احساس بهتری دارین :) والا ! امروز روز نا دیده گرفتنxa0ِ چیزایی که دیدیم و انتظارش نبود ، نام گذاری میشه !...
ادامه مطلب
امروز :))) یکی از آدمهایی که کنکوریه و خیلی نا امید شده بود رو به زندگی برگردوندم :دی اول توی یه برگه نوشتم :" سعیهم مشکورا ! " با یکم خوشگل سازی ! و رفتم چسبوندم به میزش :))))))) و کلی بالای منبر رفتم که بابا جان همه ی تلاش های ما توی هر برهه زندگی مون ، یه روزی مورد سپاس قرار خواهد گرفت و به عبارتی پاداشش رو میبینیم دیر یا زود :) و فقط باید تلاش کرد و به اون روز فکر کرد :)...
ادامه مطلب
:) قبل از هر چیز ، باید بگم نمیدونم چرا استرس دارم الان :دی انگار دنیا میخواد تا دقایقی دیگه منفجر بشه مثلا :دی وای لباس چی بپوشیم حتی =) تا این حد رد داده ی الهی شدم این چند روز =) بگذریم! تابستون ِ قبلی ، یه شب از شبهایی که با فرانک حرف میزدیم ، بعد از اینکه شب بخیر گفتیم و خداحافظی کردیم ؛ نیم سا...
ادامه مطلب
+ دیگه از کسی که طیxa0ِ چندین ماهxa0ِ گذشته ، سنگین ترین کاری که کرده ، حمل دو دونه کتابxa0ِ 700 صفحه ای بوده ؛ به ولله انتظار چنین اسپک هایی نبود!! =)))) والا ! 13 بدر ، منو ورداشتن بردن وسط دشت ، والیبال بازی کنیم :| خب داداچ داری اشتباه میزنی آخه :| منم به تلافی ش ، ساعت 6 و نیم عصر 13 ام ، به مامان گف...
ادامه مطلب