پنج

متن مرتبط با «اگر تو را جویم حدیث دل» در سایت پنج نوشته شده است

عنوان مناسبی برای بازگشت شکوهمندانه ام پیدا نمیکنم :))))

  • نیلوبلاگ

    + بله! من همون فینگیلی ام که موقع برنامه ریزی درسی، با آهنگ " دلکم دلبرکم " کارها رو هندل میکنه! =) + هفته تقریبا دلخواهی نبوده تا این لحظه! اونقدر دلخواه نبوده که امروز عصر وقتی رسیدم خوابگاه، مستق...

    ادامه مطلب
  • من راهی ِ تو ام یا تعبیر ِ ایرونی ِ here we go

  • نیلوبلاگ

    + وقتی پیش دانشگاهی بودم، یه دبیر ادبیات داشتم که یدونه بود فی الواقع. من همیشه کلاس های ادبیاتم رو دوست داشتم. اما این آقای واو. که سن بابا بزرگ ما رو داشت، بدجوری توی بحبوحه کنکور کلاس هاش به دل مین...

    ادامه مطلب
  • بوی اکالیپتوس فضا رو پر کرده در این دقایق :|

  • نیلوبلاگ

    سلام سلام :دی در حقیقت توی عمرِ کوتاهِ بلاگریم ، اینطوری پست ننوشته بودم تا بحال =) بگذریم ! الان دقیقا در موقعیتی بس نوستالژی طور نشستم و دارم اینا رو برای شما تایپ میکنم . همون گوشه ی دنجِ اتاق که قبلا پستای طولانی رو اونجا مینوشتم :)) و یه لیوان چایی هم کنارم بود :دی الانم البته سینیِ شام کنا...

    ادامه مطلب
  • و نُفِخَ فی الصور ! و باید بروید کد سوابق تحصیلی تان را بگیرید!

  • نیلوبلاگ

    آخ قلبم ! -_- چار روز دیگه دفترچه های کنکور میاد -_- خداوندا تو خود رحمی بنما ! الانم صدای منو در حالی میشنوید که همین دو دقیقه پیش ، کد سوابق تحصیلی ام رو گرفتم و اومدم این خبر خجسته رو بهتون بدم -_- پوف که کلیییییی استرس دارم -_________- انگار واقعا کنکور وجود داره ها ! ینی من تازگی تونستم خودمو یک عدد کنکوری تصور کنم و قبلش توی تفکرات بچگانه ی خودم بودم ! -_- وای خدا ! سرم سوت میکشه ! بهمن بر خلافِ سه ماهِ پاییز ، اونقدر داره سریع میگذره که منو به تحیر وا داشته ! =) چرا اینجوری مینویسم :/ خلاصه که انگار همین دیروز بود که ساعت 2 در حالیکه خانوم میم. ( معلم زمین مون ) داشت میرفت ، ازش عذر خواهی کردم که بخاطر کلاس شیمیِ فوق العاده ای که آقای میم. ( طبعا معلم شیمی باید باشه ) میخواست بذاره؛ ی...

    ادامه مطلب
  • تو را به اندازه ی تمام کسانی که ندیده ام ، دوست دارم !

  • نیلوبلاگ

    + هندزفریم دیروز گم شده بود و بعد از 12 ساعت در به در گشتن ، و زیر و رو کردن ِ تمام اتاقم - که مصداق ِ بارز ِ شتر با بارش گم میشه ( :| ولی من گم نمیشم :| البته که من فینگیلم :/ تا مشتی باشد بر دهان استکبار :| ) – و ریختن ِ همه ی لباسا و زیر تخت و پشت ِ تخت ( تخت من به دیوار چسبیده :| ) و اونور و اینور ِ تخت و کلا همه جا ، وسط مرحله ی آنافاز میتوز بودم که دست کردم توی جیب ژاکتم ، دستمال کاغذی بردارم و دیدم اونجاست :| امروزم گره خورده :| ینی در واقع یه خط تایپ میکنم ، به نگاه به گره میندازم و میرم سطر بعد :| + به همین برکت ، اگه من یه بار دیگه خواب واو. رو ببینم ، خودمو از زندگی ساقط میکنم ! :| واو. معلم ادبیات مون عه ! منم خیلی دوسش دارم خب ! هم خودشو ، هم تفکرشو ، هم درسشو و هم زنگشو ! کلا ش...

    ادامه مطلب
  • اینم برای ثبت در تاریخ :]

  • نیلوبلاگ

    و آن بانو بتاریخ بیست و پنجمین روز از یازدهمین ماهِ سنه یک هزار و سیصد و نود و پنج هجری خورشیدی ، ثبت نام کرد. و اینگونه بود که مریدان ، جامه ها دریدند و نعره زنان ، سر به کوه و فلک گذاشتند! باشد که رستگار شویم! + داشتم "moonlight sonata" گوش میدادم حین ثبت نام :دی...

    ادامه مطلب
  • سه تا آدامس خرسی برای سه قلو ها :]

  • نیلوبلاگ

    عرضم به خدمت منور و نورانی تون که فقط اومدم بنویسم آدم یه بچه ی سوم دبستانی داشته باشه فقط ، که یهو وسط کلاس بهش زنگ بزنه ؛ بگه :" بابا کجایی پس ؟ زود بیا خونه ! اینجا نوشته جاهای خالی رو پر کن . من باید با چی پر کنم اینا رو ؟ اومدی ها ! یاد ندارم. " بعله =) امروز( الان بامداد شنبه اس و منظور من صبح جمعه عست :دی ) تلفنِ آقای قاف. زنگ خورد ؛ کی بود کی بود ؟ ایلیا ! :))) ینی ما مردیم خب از لحن این فسقلی :دی ایلیا زنگ زده بود وسط کلاس به باباش ، که بابا بیا مشقامو حل کنیم :)))) بعد حتی تاکیدم میکرد که زود بیای ها ! =) البته که آقای قاف. به درخواستِ فضولانه ی ما ، تلفنو روی اسپیکر گذاشته بود :دی دو صد افسوس که دو تا آدامس خرسی بیشتر همرام نبود . وگرنه اگر سه تا میداشتم ، میرفتم به آقای قاف. مید...

    ادامه مطلب
  • من که عید بشه میرم پتومو میکشم روم و میخوابم فقط =))) والا !

  • نیلوبلاگ

    + این بند یکم مسخره اس :دی اگه حوصله ندارین ؛ نخونینش =) خوب سر ظهر دیدم خونه خیلی آروم و ساکته ؛ و بابا و مسعود هم دارن به کاراشون میرسن ، منم از فرصت سو استفاده کردم و رفتم لباسی که برای مهمونی ِ خونه ی صالح اینا در نظر داشتم ، پوشیدم و اومدم نظر مامان رو بپرسم =) بماند که چقدررر حالم گرفته شد در حین پوشیدنش :| پایین تر توضیح میدم حالا :| گذاشتن ِ پای ِ اینجانب به پذیرایی همانا و یهو جست زدن ِ بابا و مسعود هم همانا :| یه چیزی رو بگم الان :دی من کلا به نظر ِ هیچ مردی در دنیا من باب ِ لباس و اینا اعتقادی ندارم =))) اصلا درک نمیکنن خب :| بقولی اونا مو میبینن و ما پیچش ِ مو -_- حالا میگم مامان خوبه ؟ =) بنظرم باید یه دامن برم بخرم برای زیر مانتوم =) مامان در حالیکه داره فکر میکنه ، مسعود می...

    ادامه مطلب
  • 60 رادیکال دو و چند روایت معتبر از یک شنبه ی طلایی !

  • نیلوبلاگ

    + -_- خب باعشه :| ایشه -_- فرانک و غزاله متنفق القول بر این عقیده اند که "خیلی نازک نازنجی شدیاااااا جدیدا! " حتی فرانک میگفت پوستت کلفت تر از این حرفا بود قبلا -_- هوم ! شایدم ! :| غزاله دیروز پوکر فیس بود در مقابل زجه ها و مویه های من برای اون حرف -_- و فرانک هم گفت طرف اصلا شوخی کرده و با توجه به سابقه ی طولانیم در "فدای سرم " گفتن به بلایا ، باید به اینم میگفتم فدای سرم ! -_- یکی نیست بگه حالا اون یچیزی گفت :| تو چرا ناراحت شدی :| میبینی که نصف حرفاش شوخیه :| و اگر چیزی داره میگه بقول خودش دارم خیلی بهتون حال میدم که گیر میدم بهتون :| بله دوستان ! شاید حدس زده باشید که کیو میگم -_- قاف. شون اینا دیروز وارد کلاس گشته و دیدند که میز اول خالیه و به به نیست توی دایره ی دیدش :| به به کجا بود ...

    ادامه مطلب
  • تفکرات ِ یک صَعوِه کوشولو در باب ِ تغییر ِ حقیقت ِ درونی ِ آدمی

  • نیلوبلاگ

    + کی مقصره ؟ هیچکی ! من مسئولِ کارایی هستم که توی تک تک ثانیه های عمرم انجام دادم! ایکس ، ایگرگ ، زِد ، همشون مسئول کارای خودشونن ! هر کس مسئول کاراشه ! نه کارای دیگران. اگه خوب پیش نمیره ینی یجای کارِ من میلنگه ! نه کارِ دنیا ! دنیایی که توی پستِ دو تا قبلی گفتم بیرحم و حالا فکر میکنم اونقدرا هم بیرحم نیست. اگه رویِ دورِ بده ، مقصر منم! منم و نه هیچ کسِ دیگه ! حقیقت کیه ؟ حقیقت خود ِ خود ِ خودمونیم ! حقیقت ِ زندگی ِ هر کس ، خودشه! هوم! قبول کردنِ یه حقیقت - وقتی خودت وسط ِ میدونی - گاهی که نه ، معمولا عذاب آوره ! لا اقل یه عذابِ کوتاه ! کوتاهی که میگم ، مثلِ "کوتاه "ِ دوره های زمین شناسی نیست :) کوتاهِ اونا میشه چند میلیون سال مثلا :دی ولی کوتاهِ من میشه یه ثانیه ، یه ساعت ، یه روز! :) ه...

    ادامه مطلب
  • من فردا امتحان ادبیات دارم ! تو ازم عنوان میخوای؟ :|

  • نیلوبلاگ

    + چاره ی استرس چیه ؟ اینه که یه عالمه شکلات بذاری جلوت ، با ولع همشونو بخوری و اپسیلونی هم برات مهم نباشه که فردا نه ، پس فردا جوش هایی خواهی زد به چه وخامت ! + حل تمرینِ ریاضی ، تست حد و مشتق رفع اشکال میکنه ، آقای الف. دنباله درس میده ، بودجه بندی کانون هم معادله اس ! بگردم هماهنگی رو ! + با همین وضع پیش برم ، به عید نرسیده ، استرسم آنچنان اوج میگیره که مثه صبحِ روزِ امتحان نهاییِ عربی* میشینم به گریه و زاری که "مـــــــامــــان من نمیرم سر جلسه ! " بله دقیقا همین قدر لوس و ننر ! + اشتباه حساب کردم ! اصلا از تاریخ و زمان عقب افتادم ! مامان هفته ی دیگه میره و من هم نمیخوام بره ! اما چاره چیه ؟ و حتی اصن اینقدر نباید لوس باشی ها! #ایشه + اگه کسی بهتون گفت ازتون میترسه ، در این شک نکنید ک...

    ادامه مطلب
  • یک شنبه ی خود را چگونه گذراندید؟ + ادامه ی گزارش :دی

  • نیلوبلاگ

    وی از همان دقایق ِ اولیه ی شروع ِ یک شنبه ، مشغول ِ حل ِ تمارین ِ فیزیک بوده و تا پاسی از شب بیدار بود. که در نیمه ی تست ها ، به سرش زده و مینیمالی شبانه تراوش کرد و بلافاصله آنرا شیر کرد. سپس خستگی بر او چیره شده و راس ِ 3 بامداد ، در بستر آرمید! صبح ِ آن روز را بشکن زنان آغاز کرده و زنگ اول با آقای صاد. - که فینگیل لبخند هایی از روی استهزا و تمسخر به آن دبیر ِ گرانمایه زده و کلهم اجمعین وی را جلبک فرض کرده – طی شد . زنگ دوم خداوند ِ باری تعالی آن بانو را مورد رحمت خود قرار داده – چرا که تمرین های فیزیکش را حل کرده بود ! :| - و دیده شده که به محض ورود ِ آقای قاف. ِ عزیز ، فینگیل پای تخته رفته و از قضای روزگار ِ بوقلمون صفت ، مشغول ِ حل ِ تنها سوالی شد که خودش هم در صحیح بودن ِ جوابش شک داشت...

    ادامه مطلب
  • اگر تو را جویم ، حدیث ِ دل گویم !

  • نیلوبلاگ

    + دیدین بعضی وقتا با خودتون لج میکنید و میگید تا فلان اتفاق نیوفته ، منم فلان کار رو نمیکنم ؟ در حالیکه اصلا فلان اتفاق ، اتفاق مهمی نیست اصلا و حتی سر سوزن تاثیری هم به شما نداره! اما فراموش نکنید، شما لجبازی را درون خود پرورش داده اید که اتفاقا خیلی هم برایش مهم است که فلان اتفاق رخ بدهد یا ندهد! + باز مامان میخواد بره و من بهونه گیر شدم و به زمین و زمان گیر دادم ! همانا بلیط گرفتن از مزخرفات ِ سفر است که باید جای من بود تا فهمید چقدر میتونه ناراحت کننده باشه وقتی دو سه هفته ی دیگه ، مامان برای 4 روز خونه نیست! + به یک خواب ِ خوب جهت ِ بر آورده شدن – ترجیحا درباره ی همان اتفاق ِ خوب و مثبتی که میتواند این روزها رخ بدهد – نیازمندیم! + ازدواج چیز ِ مزخرفی به نظر میرسه! ازدواج نکنیم! عاشق هم ...

    ادامه مطلب
  • تو یه گلخونه ای ! :دی

  • نیلوبلاگ

    "بهار " شدی که بهار بمونـــی ! نه خزونی که گاه و بی گاه میباره و آخر هم برگی روی شاخه هاش نیست و تسلیم خفته شدن میشه! بهار بودی که از ازل ، آواز ِ سبزی و شبنم به برگ نشوندن رو توی گوش ِ ارغوان و بید و اطلسی میخونه !بهاری که باید تا ته ِ ته بهار بمونه و سرسبز. مثل فروردین اش با خبر های خوب و روشن ، مثل اردی بهشت اش پر از بوی نارنج ِ شیراز و مثل خرداد اش کوله ی بار بستن و ایستادن و قوی تر از قبل شدن و از پشت ِ پنجره ی نگران ، منتظر ِ بهـآران بعدی که با ریشه تر از قبلی باشه ! فروردین و اردیبهشت و خرداد ات اونقدر گرما بخش هستند که بشه طی کرد 9 ماه ِ گرم و بارونی و سرد ِ بع...

    ادامه مطلب
  • چشمام برات همیشه به آسمــــونه* :)

  • نیلوبلاگ

    + بعد اینکه همش با خودت فکر میکنی چرا و وات د فاز ؟ -.- + داریم کسی رو که سه روز در به در دنبال خودکار بنفشش میگرده و پیدا نمیشه و در یــک عصــر ِ سرد و سوزناک مهرماه به قصد خریدن یکی عین ِ همون وارد مغازه میشه و همه چی – اعم از اون برچسب یا استیکر یا عکس برگردون یا هر چی که شما میگین بهش و دفترچه قارچ خور و لیوان کیتی – میخره و آخرش یادش میاد که عه! خودکار رو یادم رفت! :| بعد باز دوان دوان میره جای خودکارا و یکی عین ِ همان عزیز ِ از دست داده برمیداره ! :| + حالا که حرفش شد بیایم همینجا بهم قول بدیم که وقتی دیدیم یکی داره با قیافه ای دو نقطه دی وار و در حالیکه داره ق...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    یک شنبه ی غم انگیز | رمان یک شنبه ی غم انگیز | دانلود رمان یکشنبه ی غم انگیز | اگر تو را جویم | اگر تو را داشته باشم | اگر تو را جويم | اگر تو را دوست نداشتم | اگر تو را فراموش کنم | اگر تو را امتحان میگرفتند | اگر تو را نداشتم