پنج

متن مرتبط با «بگو هنوز هستی میلاد فرهودی» در سایت پنج نوشته شده است

بگو هنوز هستی ! [ قلب ]

  • نیلوبلاگ

    ...من تحمل وارد شدن به خونه شون رو نداشتم! تحملی که نداشتم و اصلا بهت زده بودم که چی شده و چرا پارچه ی سیاه زدن! چرا صدای گریه ی خاله کوچیکه میومد ! اونقدر قلبم فشرده شده بود که نه اشکی میومد ،نه حتی میشد درست نفس کشید! پذیرفتنی نبود برای من! حتی الانم عادت ندارم که کسی بگه خدا رحمتش کنه یا اینکه فکر کنم دیگه نفس نمیکشه توی این دنیا! اون شب نمیدونم چطور سپری شد ! تصویری یادم نمونده از اون شب! شایدم اونقدر برام بد بوده که ترجیح بدم تصویری نباشه به کلی! صبح روز بعد وقتی مامان بزرگو آورده بودن توی حیاط ِ خونه شون ، همه پایین بودن و من... من حتی پاهام کشش نمیدادن که پله ها رو برم پایین! تا اون لحظه من حتی یه قطره اشکم نریخته بودم! فقط بهت زده ، بقیه رو نگاه میکردم . از پشت پنجره ، دستمو گرفته بو...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    بگو هنوز هستی | بگو هنوز هستی بگو که اینجایی | بگو هنوز هستی میلاد فرهودی |