
+ پیروزم پنج شنبه 5 صبح در حالیکه من از خستگی بیهوش شده بودم ، رفت فرودگاه که بره شهرشون و 9 صبح درحالیکه من همچنان از شدت خستگی بیهوش بودم، رسید :( من کل 5 شنبه و جمعه رو رفته بودم توی راه پله ساختمو...
ادامه مطلب
آخ قلبم ! -_- چار روز دیگه دفترچه های کنکور میاد -_- خداوندا تو خود رحمی بنما ! الانم صدای منو در حالی میشنوید که همین دو دقیقه پیش ، کد سوابق تحصیلی ام رو گرفتم و اومدم این خبر خجسته رو بهتون بدم -_- پوف که کلیییییی استرس دارم -_________- انگار واقعا کنکور وجود داره ها ! ینی من تازگی تونستم خودمو یک عدد کنکوری تصور کنم و قبلش توی تفکرات بچگانه ی خودم بودم ! -_- وای خدا ! سرم سوت میکشه ! بهمن بر خلافِ سه ماهِ پاییز ، اونقدر داره سریع میگذره که منو به تحیر وا داشته ! =) چرا اینجوری مینویسم :/ خلاصه که انگار همین دیروز بود که ساعت 2 در حالیکه خانوم میم. ( معلم زمین مون ) داشت میرفت ، ازش عذر خواهی کردم که بخاطر کلاس شیمیِ فوق العاده ای که آقای میم. ( طبعا معلم شیمی باید باشه ) میخواست بذاره؛ ی...
ادامه مطلب
و آن بانو بتاریخ بیست و پنجمین روز از یازدهمین ماهِ سنه یک هزار و سیصد و نود و پنج هجری خورشیدی ، ثبت نام کرد. و اینگونه بود که مریدان ، جامه ها دریدند و نعره زنان ، سر به کوه و فلک گذاشتند! باشد که رستگار شویم! + داشتم "moonlight sonata" گوش میدادم حین ثبت نام :دی...
ادامه مطلب
عرضم به خدمت منور و نورانی تون که فقط اومدم بنویسم آدم یه بچه ی سوم دبستانی داشته باشه فقط ، که یهو وسط کلاس بهش زنگ بزنه ؛ بگه :" بابا کجایی پس ؟ زود بیا خونه ! اینجا نوشته جاهای خالی رو پر کن . من باید با چی پر کنم اینا رو ؟ اومدی ها ! یاد ندارم. " بعله =) امروز( الان بامداد شنبه اس و منظور من صبح جمعه عست :دی ) تلفنِ آقای قاف. زنگ خورد ؛ کی بود کی بود ؟ ایلیا ! :))) ینی ما مردیم خب از لحن این فسقلی :دی ایلیا زنگ زده بود وسط کلاس به باباش ، که بابا بیا مشقامو حل کنیم :)))) بعد حتی تاکیدم میکرد که زود بیای ها ! =) البته که آقای قاف. به درخواستِ فضولانه ی ما ، تلفنو روی اسپیکر گذاشته بود :دی دو صد افسوس که دو تا آدامس خرسی بیشتر همرام نبود . وگرنه اگر سه تا میداشتم ، میرفتم به آقای قاف. مید...
ادامه مطلب
+ امروز زنگ شیمی با آقای صاد ، هر چیزی یاد گرفتیم جز حل مسائل سنتیک شیمیایی ! :| کل درس رو با مثال " کیک " یاد داد! یهو وسط سوال ها زد توی جاده خاکی و گفت :" مثلا دو تا ماشین داریم که هر دو مقصدشون تهرانه! یکیش تا سمنان با سرعت 40 میره و از سمنان تا تهران با 60 تا! و اون یکی هم کل مسیر رو با سرعت 50 تا ! حالا کدومش زود تر میرسه ؟ " :| به همین سوی چراغ جوابشو خودشم نمیدونست و اصلا هر چقدر فکر میکنم ، ربطی بین این مثال و سنتیک نیست! :| آخر سوال هم دید هر کس یه چی میگه و گفت :" میدونین سعدی چی میگه ؟ سعدی میگه که رهرو آن نیست گَهی تند و گَهی خسته رود ! رهرو آنست که آهسته و پیوسته ر...
ادامه مطلب
مهم نیست اگر چشمت با دیدن بعضی چیزا - به ظاهر خوشاید - برق زد! مهم اینه که "به قانونِ زمین بر نخورد! " :) + به یکی گفتم :" میدونی دلم الان چی میخواد؟ دلم یکیو میخواد که بشینه جلوم و من حرف بزنم و حرف بزنم! کلی حرف بزنم و آخرش دلداریم بده که درست میشه! شاید درستش کردیم! :) " روز بعد صفحه ی تلگرامو باز کردم و خوشایند ترین اتفاق ممکن ، در اون لحظه برای من افتاده بود! نوشته بود :"فلانی جویند تلگرام! " بدونِ اینکه بدونه من شبِ قبل به یکی اینا رو گفتم ، آخر حرفام گفت :" درستش میکنیم :)) " راست میگفت! راست میگفتم! خدا شنیده بود مثل همیشه!...
ادامه مطلب