
+ وقتی پیش دانشگاهی بودم، یه دبیر ادبیات داشتم که یدونه بود فی الواقع. من همیشه کلاس های ادبیاتم رو دوست داشتم. اما این آقای واو. که سن بابا بزرگ ما رو داشت، بدجوری توی بحبوحه کنکور کلاس هاش به دل مین...
ادامه مطلب
سلام سلام :دی در حقیقت توی عمرِ کوتاهِ بلاگریم ، اینطوری پست ننوشته بودم تا بحال =) بگذریم ! الان دقیقا در موقعیتی بس نوستالژی طور نشستم و دارم اینا رو برای شما تایپ میکنم . همون گوشه ی دنجِ اتاق که قبلا پستای طولانی رو اونجا مینوشتم :)) و یه لیوان چایی هم کنارم بود :دی الانم البته سینیِ شام کنا...
ادامه مطلب
+ هندزفریم دیروز گم شده بود و بعد از 12 ساعت در به در گشتن ، و زیر و رو کردن ِ تمام اتاقم - که مصداق ِ بارز ِ شتر با بارش گم میشه ( :| ولی من گم نمیشم :| البته که من فینگیلم :/ تا مشتی باشد بر دهان استکبار :| ) – و ریختن ِ همه ی لباسا و زیر تخت و پشت ِ تخت ( تخت من به دیوار چسبیده :| ) و اونور و اینور ِ تخت و کلا همه جا ، وسط مرحله ی آنافاز میتوز بودم که دست کردم توی جیب ژاکتم ، دستمال کاغذی بردارم و دیدم اونجاست :| امروزم گره خورده :| ینی در واقع یه خط تایپ میکنم ، به نگاه به گره میندازم و میرم سطر بعد :| + به همین برکت ، اگه من یه بار دیگه خواب واو. رو ببینم ، خودمو از زندگی ساقط میکنم ! :| واو. معلم ادبیات مون عه ! منم خیلی دوسش دارم خب ! هم خودشو ، هم تفکرشو ، هم درسشو و هم زنگشو ! کلا ش...
ادامه مطلب
+ این بند یکم مسخره اس :دی اگه حوصله ندارین ؛ نخونینش =) خوب سر ظهر دیدم خونه خیلی آروم و ساکته ؛ و بابا و مسعود هم دارن به کاراشون میرسن ، منم از فرصت سو استفاده کردم و رفتم لباسی که برای مهمونی ِ خونه ی صالح اینا در نظر داشتم ، پوشیدم و اومدم نظر مامان رو بپرسم =) بماند که چقدررر حالم گرفته شد در حین پوشیدنش :| پایین تر توضیح میدم حالا :| گذاشتن ِ پای ِ اینجانب به پذیرایی همانا و یهو جست زدن ِ بابا و مسعود هم همانا :| یه چیزی رو بگم الان :دی من کلا به نظر ِ هیچ مردی در دنیا من باب ِ لباس و اینا اعتقادی ندارم =))) اصلا درک نمیکنن خب :| بقولی اونا مو میبینن و ما پیچش ِ مو -_- حالا میگم مامان خوبه ؟ =) بنظرم باید یه دامن برم بخرم برای زیر مانتوم =) مامان در حالیکه داره فکر میکنه ، مسعود می...
ادامه مطلب
...من تحمل وارد شدن به خونه شون رو نداشتم! تحملی که نداشتم و اصلا بهت زده بودم که چی شده و چرا پارچه ی سیاه زدن! چرا صدای گریه ی خاله کوچیکه میومد ! اونقدر قلبم فشرده شده بود که نه اشکی میومد ،نه حتی میشد درست نفس کشید! پذیرفتنی نبود برای من! حتی الانم عادت ندارم که کسی بگه خدا رحمتش کنه یا اینکه فکر کنم دیگه نفس نمیکشه توی این دنیا! اون شب نمیدونم چطور سپری شد ! تصویری یادم نمونده از اون شب! شایدم اونقدر برام بد بوده که ترجیح بدم تصویری نباشه به کلی! صبح روز بعد وقتی مامان بزرگو آورده بودن توی حیاط ِ خونه شون ، همه پایین بودن و من... من حتی پاهام کشش نمیدادن که پله ها رو برم پایین! تا اون لحظه من حتی یه قطره اشکم نریخته بودم! فقط بهت زده ، بقیه رو نگاه میکردم . از پشت پنجره ، دستمو گرفته بو...
ادامه مطلب
+ چاره ی استرس چیه ؟ اینه که یه عالمه شکلات بذاری جلوت ، با ولع همشونو بخوری و اپسیلونی هم برات مهم نباشه که فردا نه ، پس فردا جوش هایی خواهی زد به چه وخامت ! + حل تمرینِ ریاضی ، تست حد و مشتق رفع اشکال میکنه ، آقای الف. دنباله درس میده ، بودجه بندی کانون هم معادله اس ! بگردم هماهنگی رو ! + با همین وضع پیش برم ، به عید نرسیده ، استرسم آنچنان اوج میگیره که مثه صبحِ روزِ امتحان نهاییِ عربی* میشینم به گریه و زاری که "مـــــــامــــان من نمیرم سر جلسه ! " بله دقیقا همین قدر لوس و ننر ! + اشتباه حساب کردم ! اصلا از تاریخ و زمان عقب افتادم ! مامان هفته ی دیگه میره و من هم نمیخوام بره ! اما چاره چیه ؟ و حتی اصن اینقدر نباید لوس باشی ها! #ایشه + اگه کسی بهتون گفت ازتون میترسه ، در این شک نکنید ک...
ادامه مطلب
+ دیدین بعضی وقتا با خودتون لج میکنید و میگید تا فلان اتفاق نیوفته ، منم فلان کار رو نمیکنم ؟ در حالیکه اصلا فلان اتفاق ، اتفاق مهمی نیست اصلا و حتی سر سوزن تاثیری هم به شما نداره! اما فراموش نکنید، شما لجبازی را درون خود پرورش داده اید که اتفاقا خیلی هم برایش مهم است که فلان اتفاق رخ بدهد یا ندهد! + باز مامان میخواد بره و من بهونه گیر شدم و به زمین و زمان گیر دادم ! همانا بلیط گرفتن از مزخرفات ِ سفر است که باید جای من بود تا فهمید چقدر میتونه ناراحت کننده باشه وقتی دو سه هفته ی دیگه ، مامان برای 4 روز خونه نیست! + به یک خواب ِ خوب جهت ِ بر آورده شدن – ترجیحا درباره ی همان اتفاق ِ خوب و مثبتی که میتواند این روزها رخ بدهد – نیازمندیم! + ازدواج چیز ِ مزخرفی به نظر میرسه! ازدواج نکنیم! عاشق هم ...
ادامه مطلب
"بهار " شدی که بهار بمونـــی ! نه خزونی که گاه و بی گاه میباره و آخر هم برگی روی شاخه هاش نیست و تسلیم خفته شدن میشه! بهار بودی که از ازل ، آواز ِ سبزی و شبنم به برگ نشوندن رو توی گوش ِ ارغوان و بید و اطلسی میخونه !بهاری که باید تا ته ِ ته بهار بمونه و سرسبز. مثل فروردین اش با خبر های خوب و روشن ، مثل اردی بهشت اش پر از بوی نارنج ِ شیراز و مثل خرداد اش کوله ی بار بستن و ایستادن و قوی تر از قبل شدن و از پشت ِ پنجره ی نگران ، منتظر ِ بهـآران بعدی که با ریشه تر از قبلی باشه ! فروردین و اردیبهشت و خرداد ات اونقدر گرما بخش هستند که بشه طی کرد 9 ماه ِ گرم و بارونی و سرد ِ بع...
ادامه مطلب