بوی اکالیپتوس فضا رو پر کرده در این دقایق :|
-
تاریخ: 1396/1/10 ساعت: 21:57
سلام سلام :دی در حقیقت توی عمر ِ کوتاه ِ بلاگریم ، اینطوری پست ننوشته بودم تا بحال =) بگذریم ! الان دقیقا در موقعیتی بس نوستالژی طور نشستم و دارم اینا رو برای شما تایپ میکنم . همون گوشه ی دنج ِ اتاق که قبلا پستای طولانی رو اونجا مینوشتم :)) و یه لیوان چایی هم کنارم بود :دی الانم البته سینی ِ شام کنا
بهار بهار :)))
-
تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 23:13
سر ظهر ، شاید ساعت 12 مثلا ، با مامان و بابا راه افتادیم بسمت حرم :) سال ِ تحویل های حرم ، حس ِ خوبی همیشه داشته ! توی راه ، به تمام ِ روزهای رفته فکر میکردم. به تمام روزها ، شبها ، تصمیم ها ، کارایی که کردم تا امروز . به طرز تفکرم فکر کردم. 95 خیلی تغییرا برای من داشت. اونقدری که از من کسی رو ساخت
Hello Kitty :))
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 3:13
+ در واقع فینگیلی هستیم که میریم برای خودمون ، ظرف ِ غذای کیتی دار میخریم و هی از جعبه درش میاریم و نگاهش میکنیم فقط :)))))) + روایت داریم فرد ِ مذکور در بند ِ بالا ، دو - سه شب ه میشینه روی تختش و هندزفری شو با چسب ِ رنگی رن
غبار غم میرود ! بر منکرش !
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 13:03
هوم نمیدونم اسمش چیه ! شاید مثلا بتونیم بهش بگیم حقوق ِ خواننده ! یا مثلا اینکه دردی رو از خواننده دوا نمیکنی ، دردی هم نذاری روی درداش ! درد منظور ناراحتی ه ! هیچ دنیایی اونقدر سفید و بی عیب نیست ! اونقدر سیاه و زشت هم نیست ! خاکستریه همه چی ! ولی اینکه ما خودمون ، با دست خودمون داریم این نقطه های ...
و نُفِخَ فی الصور ! و باید بروید کد سوابق تحصیلی تان را بگیرید!
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 13:03
آخ قلبم ! -_- چار روز دیگه دفترچه های کنکور میاد -_- خداوندا تو خود رحمی بنما ! الانم صدای منو در حالی میشنوید که همین دو دقیقه پیش ، کد سوابق تحصیلی ام رو گرفتم و اومدم این خبر خجسته رو بهتون بدم -_- پوف که کلیییییی استرس دارم -_________- انگار واقعا کنکور وجود داره ها ! ینی من تازگی تونستم خودمو ی...
واو. عزیز و مهندس و بَح بَح نیوز در یک روز برفی
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 13:03
چهارشنبه : + فقط اونجا که رفتم ماژیک و برگه آ4 از پایین بیارم ، و وقتی رسیدم آقای واو. گفت :" من شروع نکردم دخترم ! منتظر ِ تو بودم باباجون ! " :دی خوب من مُردم فقط =) چند تا چهار شنبه اس که ما و 401 ( ریاضی ان ) زنگ ادبیات ، ادغام میشیم و میریم سالن اجتماعات و آقای واو. درسای غیر مهم و متن های معاص...
تو را به اندازه ی تمام کسانی که ندیده ام ، دوست دارم !
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 13:03
+ هندزفریم دیروز گم شده بود و بعد از 12 ساعت در به در گشتن ، و زیر و رو کردن ِ تمام اتاقم - که مصداق ِ بارز ِ شتر با بارش گم میشه ( :| ولی من گم نمیشم :| البته که من فینگیلم :/ تا مشتی باشد بر دهان استکبار :| ) – و ریختن ِ همه ی لباسا و زیر تخت و پشت ِ تخت ( تخت من به دیوار چسبیده :| ) و اونور و این...
اینایی که یه هفته یه هفته پست میذارن ... *
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 13:03
+ داشتم امروز با مامان صحبت میکردم ، وسطش گفت :" تو دختر ِ خیلی خوبی هستی ! ولی کنکور و امسال تو رو خیلی زود جوش و گاهی بد اخلاق کرده ! " =)))) یه سری ویژگی های دیگه هم گفت ، ولی خب بماند =) راست میگه :دی هم زود جوش شدم ، هم بد اخلاق =) ینی شاید یک چهارم ِ اوقات ، خوش اخلاقم فقط =)خوش اخلاق و بقولی ...
اینم برای ثبت در تاریخ :]
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 13:03
و آن بانو بتاریخ بیست و پنجمین روز از یازدهمین ماه ِ سنه یک هزار و سیصد و نود و پنج هجری خورشیدی ، ثبت نام کرد. و اینگونه بود که مریدان ، جامه ها دریدند و نعره زنان ، سر به کوه و فلک گذاشتند! باشد که رستگار شویم! + داشتم "moonlight sonata" گوش میدادم حین ثبت نام :دی
سه تا آدامس خرسی برای سه قلو ها :]
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 13:03
عرضم به خدمت منور و نورانی تون که فقط اومدم بنویسم آدم یه بچه ی سوم دبستانی داشته باشه فقط ، که یهو وسط کلاس بهش زنگ بزنه ؛ بگه :" بابا کجایی پس ؟ زود بیا خونه ! اینجا نوشته جاهای خالی رو پر کن . من باید با چی پر کنم اینا رو ؟ اومدی ها ! یاد ندارم. " بعله =) امروز( الان بامداد شنبه اس و منظور من صبح...
There's somthing inside U ؛)
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 13:03
فرق آدما با هم چیه ؟ یکی توی شلوغ ترین لحظات ِ روزش فکر و خیال میکنه ، یکی دیگه هم میذاره وقتی که همه ی دنیا خوابیدن ، دستشو میزنه زیر چونه اش ، یه لیوان چایی میذاره کنارش و فکر و خیالی توی ذهنش. میدونی من میگم دومی ستیزه جو تر و حتی خودخواه تره ! یه خودخواهی ِ قشنگ هست ته ِ ته این کار که باعث میشه ...
من که عید بشه میرم پتومو میکشم روم و میخوابم فقط =))) والا !
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 13:03
+ این بند یکم مسخره اس :دی اگه حوصله ندارین ؛ نخونینش =) خوب سر ظهر دیدم خونه خیلی آروم و ساکته ؛ و بابا و مسعود هم دارن به کاراشون میرسن ، منم از فرصت سو استفاده کردم و رفتم لباسی که برای مهمونی ِ خونه ی صالح اینا در نظر داشتم ، پوشیدم و اومدم نظر مامان رو بپرسم =) بماند که چقدررر حالم گرفته شد در ...
حَوِّل حالِنا اِلی احسَنِ الحال
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 13:03
تا 9 کلاس زیست داشتم. یک ربع به هشت رسیدم مدرسه ! با یک ربع تاخیر. رفتم آخر ِ کلاس ، کنار ِ مینا نشستم. با 403 ادغام بودیم. دستام لال شده از نوشتن ِ همین یکی دو خط ! 95 لعنتی تر داره میشه ! مینا به اون دختره ی جلویی که 403 ای بود و اسمشم یادم نیست ، گفت آنیتا کیه ؟ اونم آنیتا رو روی عکس ِ دسته جمعی ...
"بگفت از دور شاید دید در ماه " * :]
-
تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 2:39
+ فرفولی که پستای کانال رو نداشته باشه که فرفول نیست ! :دی سرکار علیه فرفول خانوم شون اینا ، امشب در یک اقدام عجبناک ، پستای کانال فیلینگ رو -که من از خرداد مینوشتم و میذاشتم تا وقتی که دلیت کردم - رو برام فرستاده و کلی هم ذوق مرگ طور دستور دادن این دو تا رو بذارم اینجا :پی 1 / 2 + خدا بخیر کنه =) م...
خاطر که حَزین باشد !
-
تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 2:39
ننوشتن هیچ دلیل خاصی نمیخواد. واقعا دلیل نمیخواد.گاهی مثلا اونقدر حرف داری که انتخابشون برای نوشتن سخته. گاهی هم اونقدر بی حرف هستی که نمیدونی چی بنویسی. ولی دوست داری حتما بنویسی!! شایدم مثلا آدم از کسی که احساس خوبی بهش داره ( احساس خوب داشتن فقط احساس خوب داشتنه ! نه بیشتر ! جنسیت هم مطرح نیست! ن...
60 رادیکال دو و چند روایت معتبر از یک شنبه ی طلایی !
-
تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 2:39
+ -_- خب باعشه :| ایشه -_- فرانک و غزاله متنفق القول بر این عقیده اند که "خیلی نازک نازنجی شدیاااااا جدیدا! " حتی فرانک میگفت پوستت کلفت تر از این حرفا بود قبلا -_- هوم ! شایدم ! :| غزاله دیروز پوکر فیس بود در مقابل زجه ها و مویه های من برای اون حرف -_- و فرانک هم گفت طرف اصلا شوخی کرده و با توجه به...
بزرگی میگفت :" شعور ِ خوندن داشته باشیم دیگه ! "
-
تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 2:39
دیگه حداقلش اینه که وقتی یکی حالش خوش نیست ، نیاین با بولدورز قدم بزنین روی روح و روان ِ پودر شده طرف و فکر هم کنین که " من که کار اشتباهی نکردم ! اصلا به اون مربوط نبود که حتی ! " !!!! پ ن : یاد پست اینستاگرام ِ هدی افتادم. پ ن تر : خب که چی !
تفکرات ِ یک صَعوِه کوشولو در باب ِ تغییر ِ حقیقت ِ درونی ِ آدمی
-
تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 2:39
+ کی مقصره ؟ هیچکی ! من مسئول ِ کارایی هستم که توی تک تک ثانیه های عمرم انجام دادم! ایکس ، ایگرگ ، زِد ، همشون مسئول کارای خودشونن ! هر کس مسئول کاراشه ! نه کارای دیگران. اگه خوب پیش نمیره ینی یجای کار ِ من میلنگه ! نه کار ِ دنیا ! دنیایی که توی پست ِ دو تا قبلی گفتم بیرحم و حالا فکر میکنم اونقدرا ه...
بگو هنوز هستی ! [ قلب ]
-
تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 2:39
... من تحمل وارد شدن به خونه شون رو نداشتم! تحملی که نداشتم و اصلا بهت زده بودم که چی شده و چرا پارچه ی سیاه زدن! چرا صدای گریه ی خاله کوچیکه میومد ! اونقدر قلبم فشرده شده بود که نه اشکی میومد ،نه حتی میشد درست نفس کشید! پذیرفتنی نبود برای من! حتی الانم عادت ندارم که کسی بگه خدا رحمتش کنه یا اینکه ف...
پنــج
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 2:04
همانــا بکگراند آن عست که سفید باشد ! همانـــــا ! [ ^.^ ] پ.ن : تندیس ِ بلورین ِ هپی نس ِ آخر هفته ای ِ به بهی تعلق میگیرد به جمعیت ِ کتان ِ هپی اَند وایت وُرلد ! :) پ.ن : (آیکون ِ فینگیلی که نشان ِ جسارت رو حلال کرد ) :] پ.ن : سفید ِ راستکی ها :دی هشتگ بنویسیم ! :p