
+ صدای منو در حالی میشنوید که خوان، دو تا تب اونوری، داره حرف میزنه :| + بعد از 15 روز، یه صبح از سال 99 رو به واسطه کلاس خوان دیدیم =) + از 12 دیشب تا 7 امروز که خودکار بیدار شدم، 3 بار بیدار شد...
ادامه مطلب
+ بله! من همون فینگیلی ام که موقع برنامه ریزی درسی، با آهنگ " دلکم دلبرکم " کارها رو هندل میکنه! =) + هفته تقریبا دلخواهی نبوده تا این لحظه! اونقدر دلخواه نبوده که امروز عصر وقتی رسیدم خوابگاه، مستق...
ادامه مطلب
ســـــــــلام =) ( اینقدر دیر به دیر پست میذارم ، باید سلام کنم همش! ایشه -_- ) 1. لپ تاپ قراضه جان ، درست شد =)) در واقع امروز یه کاری داشتم باهاش ، باید میرفتم سراغش . بعدش اینقدر کخ ریختم که نتورک ایناش هم درست شد =) وَ من اینجام =) یوهو =))) 2. پوشه ی دانلود های اینجا ، یه عالمه آهنگ داره =) و در واقع از " داماد - شماعی زاده " تا " درد و نفرین" رو ...
ادامه مطلب
سلام سلام :دی در حقیقت توی عمرِ کوتاهِ بلاگریم ، اینطوری پست ننوشته بودم تا بحال =) بگذریم ! الان دقیقا در موقعیتی بس نوستالژی طور نشستم و دارم اینا رو برای شما تایپ میکنم . همون گوشه ی دنجِ اتاق که قبلا پستای طولانی رو اونجا مینوشتم :)) و یه لیوان چایی هم کنارم بود :دی الانم البته سینیِ شام کنا...
ادامه مطلب
چهارشنبه : + فقط اونجا که رفتم ماژیک و برگه آ4 از پایین بیارم ، و وقتی رسیدم آقای واو. گفت :" من شروع نکردم دخترم ! منتظر ِ تو بودم باباجون ! " :دی خوب من مُردم فقط =) چند تا چهار شنبه اس که ما و 401 ( ریاضی ان ) زنگ ادبیات ، ادغام میشیم و میریم سالن اجتماعات و آقای واو. درسای غیر مهم و متن های معاصر رو درس میده بهمون. و اصولا زنگ ادبیات – شما بخوانید زنگ ِ آقای واو. – تنها زنگی ه که پتانسیل ِ جذاب بودن خودش رو حتی در صورت ِ ادغام شدن حفظ میکنه . گرچه که زهرا میگه :" والا کلاسای ادغام ادبیات بیشتر به درد نقد ادبی و عشاق ادبیات میخوره :| " و خب من عمیقا این باور رو ندارم و اگه از من بپرسن ، چارتا کلاسی که واقعا دوسشون داری و هر بار با شوق میری میشینی تو چشم معلم ، کدوماس ؟ شک نکنید که یکیش اد...
ادامه مطلب
+ هندزفریم دیروز گم شده بود و بعد از 12 ساعت در به در گشتن ، و زیر و رو کردن ِ تمام اتاقم - که مصداق ِ بارز ِ شتر با بارش گم میشه ( :| ولی من گم نمیشم :| البته که من فینگیلم :/ تا مشتی باشد بر دهان استکبار :| ) – و ریختن ِ همه ی لباسا و زیر تخت و پشت ِ تخت ( تخت من به دیوار چسبیده :| ) و اونور و اینور ِ تخت و کلا همه جا ، وسط مرحله ی آنافاز میتوز بودم که دست کردم توی جیب ژاکتم ، دستمال کاغذی بردارم و دیدم اونجاست :| امروزم گره خورده :| ینی در واقع یه خط تایپ میکنم ، به نگاه به گره میندازم و میرم سطر بعد :| + به همین برکت ، اگه من یه بار دیگه خواب واو. رو ببینم ، خودمو از زندگی ساقط میکنم ! :| واو. معلم ادبیات مون عه ! منم خیلی دوسش دارم خب ! هم خودشو ، هم تفکرشو ، هم درسشو و هم زنگشو ! کلا ش...
ادامه مطلب
و آن بانو بتاریخ بیست و پنجمین روز از یازدهمین ماهِ سنه یک هزار و سیصد و نود و پنج هجری خورشیدی ، ثبت نام کرد. و اینگونه بود که مریدان ، جامه ها دریدند و نعره زنان ، سر به کوه و فلک گذاشتند! باشد که رستگار شویم! + داشتم "moonlight sonata" گوش میدادم حین ثبت نام :دی...
ادامه مطلب
+ فرفولی که پستای کانال رو نداشته باشه که فرفول نیست ! :دی سرکار علیه فرفول خانوم شون اینا ، امشب در یک اقدام عجبناک ، پستای کانال فیلینگ رو -که من از خرداد مینوشتم و میذاشتم تا وقتی که دلیت کردم - رو برام فرستاده و کلی هم ذوق مرگ طور دستور دادن این دو تا رو بذارم اینجا :پی 1 / 2 + خدا بخیر کنه =) مکن ای صبح طلوع حتی :| من نمیدونم واقعا کوییز های هر جلسه ی شیمیِ آقای میم. چه فایده ای داره ؟ :| #ایشه -_- حتی امتحانِ سنتیکِ آقای صاد. رو کجای دلم بذارم این وسط برای فردا ؟ =)))) + سوتیِ غزاله و ملیکا رو توی امتحان ادبیاتِ امروز کجای دلم بذارم ؟ =) دیگه حداقل با اطلاعات عمومیِ خودتون ، بیت های عجقولانه رو معنی نکنید ملت ! =) حتی کلمات رو یه چیزِ دیگه معنی نکنید! :پی + [ تیچر حل تمرین شیمی صاد. ...
ادامه مطلب
+ -_- خب باعشه :| ایشه -_- فرانک و غزاله متنفق القول بر این عقیده اند که "خیلی نازک نازنجی شدیاااااا جدیدا! " حتی فرانک میگفت پوستت کلفت تر از این حرفا بود قبلا -_- هوم ! شایدم ! :| غزاله دیروز پوکر فیس بود در مقابل زجه ها و مویه های من برای اون حرف -_- و فرانک هم گفت طرف اصلا شوخی کرده و با توجه به سابقه ی طولانیم در "فدای سرم " گفتن به بلایا ، باید به اینم میگفتم فدای سرم ! -_- یکی نیست بگه حالا اون یچیزی گفت :| تو چرا ناراحت شدی :| میبینی که نصف حرفاش شوخیه :| و اگر چیزی داره میگه بقول خودش دارم خیلی بهتون حال میدم که گیر میدم بهتون :| بله دوستان ! شاید حدس زده باشید که کیو میگم -_- قاف. شون اینا دیروز وارد کلاس گشته و دیدند که میز اول خالیه و به به نیست توی دایره ی دیدش :| به به کجا بود ...
ادامه مطلب
+ کی مقصره ؟ هیچکی ! من مسئولِ کارایی هستم که توی تک تک ثانیه های عمرم انجام دادم! ایکس ، ایگرگ ، زِد ، همشون مسئول کارای خودشونن ! هر کس مسئول کاراشه ! نه کارای دیگران. اگه خوب پیش نمیره ینی یجای کارِ من میلنگه ! نه کارِ دنیا ! دنیایی که توی پستِ دو تا قبلی گفتم بیرحم و حالا فکر میکنم اونقدرا هم بیرحم نیست. اگه رویِ دورِ بده ، مقصر منم! منم و نه هیچ کسِ دیگه ! حقیقت کیه ؟ حقیقت خود ِ خود ِ خودمونیم ! حقیقت ِ زندگی ِ هر کس ، خودشه! هوم! قبول کردنِ یه حقیقت - وقتی خودت وسط ِ میدونی - گاهی که نه ، معمولا عذاب آوره ! لا اقل یه عذابِ کوتاه ! کوتاهی که میگم ، مثلِ "کوتاه "ِ دوره های زمین شناسی نیست :) کوتاهِ اونا میشه چند میلیون سال مثلا :دی ولی کوتاهِ من میشه یه ثانیه ، یه ساعت ، یه روز! :) ه...
ادامه مطلب
+ چاره ی استرس چیه ؟ اینه که یه عالمه شکلات بذاری جلوت ، با ولع همشونو بخوری و اپسیلونی هم برات مهم نباشه که فردا نه ، پس فردا جوش هایی خواهی زد به چه وخامت ! + حل تمرینِ ریاضی ، تست حد و مشتق رفع اشکال میکنه ، آقای الف. دنباله درس میده ، بودجه بندی کانون هم معادله اس ! بگردم هماهنگی رو ! + با همین وضع پیش برم ، به عید نرسیده ، استرسم آنچنان اوج میگیره که مثه صبحِ روزِ امتحان نهاییِ عربی* میشینم به گریه و زاری که "مـــــــامــــان من نمیرم سر جلسه ! " بله دقیقا همین قدر لوس و ننر ! + اشتباه حساب کردم ! اصلا از تاریخ و زمان عقب افتادم ! مامان هفته ی دیگه میره و من هم نمیخوام بره ! اما چاره چیه ؟ و حتی اصن اینقدر نباید لوس باشی ها! #ایشه + اگه کسی بهتون گفت ازتون میترسه ، در این شک نکنید ک...
ادامه مطلب
وی از همان دقایق ِ اولیه ی شروع ِ یک شنبه ، مشغول ِ حل ِ تمارین ِ فیزیک بوده و تا پاسی از شب بیدار بود. که در نیمه ی تست ها ، به سرش زده و مینیمالی شبانه تراوش کرد و بلافاصله آنرا شیر کرد. سپس خستگی بر او چیره شده و راس ِ 3 بامداد ، در بستر آرمید! صبح ِ آن روز را بشکن زنان آغاز کرده و زنگ اول با آقای صاد. - که فینگیل لبخند هایی از روی استهزا و تمسخر به آن دبیر ِ گرانمایه زده و کلهم اجمعین وی را جلبک فرض کرده – طی شد . زنگ دوم خداوند ِ باری تعالی آن بانو را مورد رحمت خود قرار داده – چرا که تمرین های فیزیکش را حل کرده بود ! :| - و دیده شده که به محض ورود ِ آقای قاف. ِ عزیز ، فینگیل پای تخته رفته و از قضای روزگار ِ بوقلمون صفت ، مشغول ِ حل ِ تنها سوالی شد که خودش هم در صحیح بودن ِ جوابش شک داشت...
ادامه مطلب
" ... فرهاد وقتی رفت بیستون رو بِکَنه ؛ از خسرو نپرسید چند ساعت کوه رو بکنم ؟ ، چند روزه بکنم؟ فقط روزا کار کنم ؟ از کجای بیستون شروع کنم ؟ نپرسید وتیشه اش رو برداشت و رفت پای بیستون! صبح و شب بیستون رو کند ! اولش میدونین چیکار کرد؟ یه سنگ ِ کوچیک دم دستش بود ، همونو برداشت و عکس شیرین رو روش حک کرد و شد مجسمه ی شیرین! این تیکه سنگ ِ کوچیک شد هدفش ! هی میذاشتش سی سانت اونور تر و هی تیشه میزد تا به مجسمه ی دست ساخته ی شیرین برسه! اما ...! اما وقتی خسرو و شاپور (وزیر خسرو ) رفتن و داشتن از دور فرهاد رو میدیدن که داره روز و شب بیستون رو میکَنه و در عرض یه هفته چقدر از کوه...
ادامه مطلب